در کوچه خیال

رازی در کوچه توست

که هرچه رد قدمهایت را مرور کنم

بی تاب تر می شوم

و هر بار گم می شوم

در بن بست خیال تو

یه شعر قشنگ

نه اینکه ترسیده باشم، نه

فقط می خواستم بگویم چرا نصفه شب

پاشدم و رفتم زیر تخت خوابیدم

که خدا مرا بی تو نبیند

"عباس معروفی"